این‌جا

کنارِ لمیده‌ترینِ هر انتظار

کابوسِ یک فشنگ نشسته است.

خوب نگاه کن!

آن دخترکِ دل‌پوش

دیگر از این خاک نمی‌گذرد.

از هر کسی بپرسی

چهارده بار می‌گوید:

«شب بود

و ماه نامِ روشنی داشت؛

برگشتیم تا اشک‌هایِ پشتِ سرِمان را بشمریم

حالا برمی‌گردیم

تا مرگِ پیشِ پای‌مان را ببینیم.»

کنارِ لمیده‌ترین انتظار

یک فشنگِ خالی خوابیده است،

و کسی نمی‌داند

تا اولین باجه‌یِ روزنامه

چند خبرِ ناگوار است.

.

من از تو می‌آید

در صحرایِ سیاهی که این بی‌شرف‌ها آسمان‌اش را از ما دزدیده‌اند

من از تو،

در کودکی‌یِ بی‌مقداری که زنده‌زنده در آتش سوخت

من از تو می‌آید

در بهارِ یاس.

.

من از تو می‌آید

که آبی از دریا

و سبز از علف،

که شعر از گردنه‌هایِ کابرا

و مرگ از فلوجه از نجف،

که آشنایی از پیراهن‌ات

از چشمان‌ات،

-در این آسمانِ ممنوعه-

پروازی بی‌طرف.

.

.

برایِ ویکتور خارا

دستِ شکسته را بر گیتار می‌گذارد

و نت‌هایِ گم‌شده را یک‌به‌یک فرا می‌خواند،

ورزش‌گاه

آوازی می‌شود یک‌دست

چون یک دست

بر دسته‌یِ گیتار:

رویایِ دیدن‌اش

با دستی شکسته بر گیتار

رویایی این‌چنین است!

 

خواندن

تا آخرین نفس

وَزَش یاد نبردن

تا آخرین قطره‌یِ سرخِ آدمی

بر دستِ آدمی:

رویایِ بوسیدن‌اش

پیش از تیرِ خلاص

رویایی این چنین است!

 

تیرماهِ ۱۳۹۰

برایِ محمد خاتمی

آزادی‌یِ بیان

لباس‌شخصی

یک جمله به جلو

هزار خانه به عقب.

چشم‌ات از زیبایی‌هایِ جهان کوتاه باد،

ای آزادی‌بخشِ زبان‌بسته!

۱۳۸۴

.

.

برای‌ام دست تکان دادی

اما غبارِ پشتِ شیشه

پاک نشد؛

اندوهِ مکثرِ بدرود را

دارم از تیک‌تاکِ عقربه‌ها

می‌شنوم.

تو و من حالا

پشتِ قاب و فاصله و نگاه

تنهاییم.

                     •••

.

قطارِ تو رفت

ساعتِ من ایستاد،

و دیگر سوتِ هیچ قطاری

زنده‌گی را

به این عقربه‌ها بازنگرداند.

.

.

.

۲ مردادِ ۱۳۹۰

دستی که ما را نوشت
پنجره را بازگذاشت و رفت.

باد آمد،
تو را با خود بُرد
و من
زیرِ قلم جاماندم.

حالا
هرکه مرا می خواند،
سراغ از تو می گیرد.

اردیبهشتِ 1389

.

.

  پیوند

——

خواندنِ این شعر در وازنا

.

.

سپیده​دمان

خیاباني بلند

                    در سپوري…

.

.

.

   1389

.

.

برایِ فرزاد کمانگر

كجا می‌روی

دورتر از چشمان‌ات

كه كوچِ مضاعف‌اند

فرزندِ شاهو؟

 

دلاورها و شب‌تاب‌ها

با هم

به دنيا می‌آيند

اشك‌ها و داداها

با هم،

اشكِ پشتِ پای‌ات دريا می‌شود

فرزندِ شاهو…

دل‌تنگی‌ها و درياها

با هم.

.

ادریبهشتِ ۱۳۸۹

.

پی‌نوشت:

————

«شاهو» بلندترین قله استان کرمانشاه در غربِ ایران است (كوهي‌ست كه فرزاد کمانگر در نامه‌هاي‌اش از آن به نوعی به عنوانِ زادگاه‌اش یاد می‌کند).

«دادا» کلمه‌ای که برای احترام به خانم‌های جوان در زبان کردی به‌کار می‌رود (اشاره به نوشته‌ی «پاییز در چشمانِ میدیا»، فرزاد کمانگر).

.

۱.
در قطاری که گذشت
زیباترین دختری نشسته ست
که مرا نمی شناسد.

.

۲.
کوه ریخت
قطار ایستاد
و زیباترین دختر
عاشقِ ریزعلی شد.

۱۳۸۶

.

.

.
.

می‌خواهم رویِ لمسِ نازکِ موی‌رگ‌های‌ام

سال‌ها راه بروم

و خونِ لَخته‌یِ برهوت را سَر کِشم،

دنیا زیبا نیست

اگر

ساعتی که از کار می‌افتد

به وقتِ شام‌گاهِ بدرود با تو نباشد!

.

به باداَفرهِ کدام کرده‌یِ نابه‌جای بود

که از نگاهِ تو اخراج شدم

به تبعید از خطوطِ تن‌ات

به تبعید در خطوطِ تن‌ام؟!

این‌جا

سردردِ عجیبی دارد زنده‌گی

این‌جا

فاصله را با قدم‌هاشان می‌سنجند

اَر نه

چرا نمی‌گویند بینِ ما

دو تارکِ سپیده و چهار عکسِ یادگاری و یک‌جفت چشمِ منتظر

تا پایانِ این تبعید

باقی ست؟!

 .

.

۱۰ اردیبهشتِ ۱۳۹۰

دسته ها:

 

مه 2012
ش ی د س چ پ ج
« آوریل    
 1234
567891011
12131415161718
19202122232425
262728293031  

بیشترین کلیک شده‌ها

  • هیچکدام

برای مشترک شدن در این وب‌نوشت از راه رایانامه و دریافت آگاه‌سازی درباره‌ی نوشته‌های تازه، رایانشانی خود را وارد نمایید.

به 17 مشترک دیگر بپیوندید

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.