اینجا
کنارِ لمیدهترینِ هر انتظار
کابوسِ یک فشنگ نشسته است.
خوب نگاه کن!
آن دخترکِ دلپوش
دیگر از این خاک نمیگذرد.
از هر کسی بپرسی
چهارده بار میگوید:
«شب بود
و ماه نامِ روشنی داشت؛
برگشتیم تا اشکهایِ پشتِ سرِمان را بشمریم
حالا برمیگردیم
تا مرگِ پیشِ پایمان را ببینیم.»
کنارِ لمیدهترین انتظار
یک فشنگِ خالی خوابیده است،
و کسی نمیداند
تا اولین باجهیِ روزنامه
چند خبرِ ناگوار است.